...
امیدی نیست.
ما مردیم.
و در این بی سرانجامی
فسیل پلک هامان بر نگاه یک دریچه در دل دیوار می ماسد.
تقارن های نامانوس فرسایش،
درنگی را برای چیدن تک میوه ای از باغ می دزدد.
و ما در انحطاط لحظه ها درگیر آتش بازی خورشید با ماهیم.
و فکر چیدن گل از دل پاییز فرداییم.
و تا بر لحظه ی فردای خود این گونه بی قیدیم،
بر رهایی از نگاه شب امیدی نیست.
به خود می آیم و فریاد من در چنگ های باد می پیچد:
که ای انسان درگیر تعصب های بی مفهوم،
فقط قصد جدایی تن برگ را،
از دست های زخمی درختان ندارد.
من گاهی فکر میکنم،
که فرزند نگاه آسمان
و لکه ی ننگی بر دامن مادرم خاکم.
و شاید دلیلی خوب باشد برای اقرار به ناپاکیم.
و من اوقات تلخم را،
از خواب سرشار میکنم.
و گاهی سخت مشتاقم،
که در یک روز سرد بی صدای بی خورشید،
جانم را میان افسانه ی خاک،
به پادشاه زندگی تسلیم کنم.
و یا جنازه ای شوم،
بر دامن ننگ آلوده ی مادرم خاک.
گاهی فکرم میان قصه ها جا می ماند.
و تصور میکنم میشود خاک باشم و پاک.
تا در دامنم گل ها به تعالی برسند.
گاهی فراموش میکنم که من مردابم.
مردابی یخ زده،
که هیچ گلی قدم نمی گذارد بر خاک چشم هایم.
من فکر میکنم،
نگاهم آن قدر سخت شده باشد،
که نتوانم جای پای کلوخ ها را،
از لطافت پینه بسته اش پاک کنم.
گاهی غرق میشود ذهنم در این سوال،
که چرا هیچ گیاهی به جز نی حصار نمیکند حرف هایم را؟!!
چرا نیلوفران سالهاست فراموش کرده اند
می توانند در دست هایم لانه بسازند.
من فرزند خاکم و آسمان.
فرزندی ناقص،
که با انحراف آغاز شده ام،
و از تعالی سالهاست دور افتاده ام.
دیروز شعرهایم را کلاغی شنید.
و جار زد کلامم را در صدای باد.
نیلوفرانی معصوم با ذهنی سرشار از لطافت،
به دیدنم آمدند ،
تا زهر زندگی را در قلبم بریزند.
تا ننگ زنده بودن را یادم دهند.
امروز،
آخرین نیلوفر هم مرد.
و من حسرتش را با جنازه اش در دلم غرق کردم.
آرسام:
من زاده ی طغیان و عصیانم.
بدون هیچ تردیدی،
میان قصه های مرده پنهانم.
من از فریاد سرشارم.
ولی انگار ناچارم.
به خاموشی.
به مردن در فراموشی.
همان مهتاب بیمارم،
که پشت ابر پنهانم.
و از دلسوزی ابر سیاه تلخ،
بیزارم.
خدایی نیست.
صدای آشنایی نیست.
شبیه صورتک غمگین و گریانم.
به فکر مرگ در طغیان و عصیانم.
ولی در انتهای راه،
به فکر تکه ای نانم.
و از عدل و خدا دورم.
اگرچه،
نمیدانم چطور شد که من هم درگیر بازی یلدابازان شب یلدایی شدم،که هفت روز از مردنش میگذرد. به هر حال از دوست خوبم ثریای عزیز تشکر میکنم که من را دعوت کرد به این بازی.
و حالا اعتراف های من:
1-با عرض معذرت ،هیچ از یلدا بازی خوشم نمی آید.
2-معتقدم کارهایی که در دقایق آخر انجام میشوند نتیجهی درخشانتری دارند و این عقیده بیشتر اوقات سربلندم میکند.
3-یکی از آرزوهایم این است که فقط یک روز از عمرم گدا باشم.
4-بیشتر حرفهایم شعار است و میتوانم با مهارت تمام دروغ بگویم.
5-از تنبلی خوشم می آید و میتوانم 24 ساعت بی وقفه بخوابم ولی هیچ وقت فرصت خوابیدن پیدا نمیکنم حتی به اندازه ی یک آدم طبیعی.
6- هیچ وقت نمیتوانم مثل یک آدم معمولی رفتار کنم و همه ی کارهایم خلاف آدمیزاد است.
7 –از مردن واقعا خوشم می آید.
8-هرچه قدر هم سعی میکنم نمیتوانم مختصر بنویسم.
بر طبق اعتراف هشتمم این اعترافات که باید 5 تا میبود ،شد 8تا.امیدوارم ببخشید. وحالا من باید 5 نفر را به یلدا بازی دعوت کنم و فکر میکنم با این اوضاع این یلدابازی تا یلدای سال بعد هم ادامه داشته باشد.به هرحال:
میدانم دوست خوبم آرسام خیلی مشغول است اما امیدوارم دعوتم را بپذیرد و در بازی یلدابازان شرکت کند.
راستی پاییز هم تمام شد.حیف! امسال هم گذشت و من هنوز درگیر شمردن جوجه های سال های پیشم.کاش دوام بیاورند جوجه هایم تا بالاخره روزی شمرده شوند.
آمدن پاییز را باور نکردم و حالا رفتنش را باور نمیکنم.چه قدر زود داریم عبور میکنیم.کاش فرصت بود که ثانیه ای دلم را به طبیعت بدهم و همسفر شوم با نسیم. افسوس! زود دارد دیر می شود.
گاهی اوقات چقدر احساس سوزش می کند گونه هایم از گرمی نفس های مرگ. امروز تازه فهمیدم مرگ آنقدر ها هم از من دور نیست، وقتی که پایش را گذاشت در مدرسه ی ما، دست دوستمان را گرفت و برای همیشه، او را با خودش برد و ما را تا ساعتها بهت زده کرد و مغموم رها کرد.
هیچ کس نمی دانست باید گریه کند از دوریش و یا شاد باشد ازرهاییش.
نميتوانم ننويسم.تو را به خدا يكي اين حرف را به دنيايم بفهماند.افسار ذهنم از دستم خارج شده است و گاهي اوقات انقدر ذهنم سرشار از لغات و واژه ها ميشود كه احساس ميكنم اگر بر روي كاغذ خاليشان نكنم ذهنم منفجر ميشود . من نگران آينده ام.كاش يك نفر پيدا ميشد كه كمكم كند.
وجودم،
در درون حسرت روزي بهاري
كنج دنياها نشسته.
و زندان دو دستم،
در بروي زانوان خسته و بي ادعاي من،
بدون قفل بسته.
و شب ،
بر ادعاي روشن پرواز،
راه را بسته.
و چشمانم ،
پرتو خورشيد شب هاي سياهم را ،
به سوي حسرت و رنج نگاه شب،
شكسته.
شمار قصه هاي هر شب تارم،
از هزارو يك شب و افسانه ي نا مردميها هم،
گذشته.
و من تسليم روياي سياه آسمان گشتم.
و مهر قرمز و ممنوع خاموشي،
به لب هايم نشسته.
و پاهايم شكسته.
خدايا!
راه را بستي،
و پاهايم شكستي،
و چشمانم به تاريكي گشودي و
صدايم را در اعماق نياز روشن فرياد،
بستي.
و وقتي آخرين لبخند شيرين بر لبم پژمرد،
مرا در كنج خاموشي شكستي،
ولي افسوس! چشمم را نبستي.
خدايا! دست خوش !
زيبا صدايم را درون آسمان كشتي.
خدايا! آفرين!
راحت وجودم را شكستي.
دوستان تو را به خدا نصيحتم نكنيد و نترسانيدم از عاقبت حرف هايم .شعر، شعار شاعر است.شعر من هم شعار من. همه ي ما داريم هر روز،هر لحظه و هر ثانيه شعار ميدهيم.بگذاريد شعار من به اين شكل باشد.
آري!خدا به ديدنم آمده بود.
باد آمد،
و او را با خودش آورد.
نشاندش روبرويم،
روبروي چشم هاي تيره و تارم.
و او از قصه ي گرداب و دريا خواند.
و از آواز شب ها خواند.
و او آمد،
برايم از گذار از ناگذر ها خواند.
نشست او روبرويم،
از شب سرد چمن ها خواند.
سرم را روي دامانش ،
به مهماني گلها برد.
و دستم را ميان دستهايش،
به اوج آسمانها برد.
و باد آمد،
و او را برد.
و من ماندم
و او رفت و
مرا در عمق تاريكي
به ظلمت ها سپردم.
و او رفت از ميان شب،
و من مردم.
من بودم و خياباني شلوغ.بلواي دست فروشان بود و هياهوي جمعيت اوهم بود و او بود و باز هم او بود. صداي گرم او بود و دستان سرد من . و توهم هاي گنگ آزاردهنده.اعتراف چه قدر سخت است ولي دوست داشتني بود آن شب .
كابوس تاريخ
و يك دفتر،
و خودكاري به رنگ شب،
و قلبي غرق در پرواز،
و دستي بي سبب لرزان،
و چشمي همچو قايق
غرق در رودي پر از طغيان.
و راهي بسته و بن بست،
سكوت سرد خورشيد و ،
نگاهي پست.
حقيقت هاي بي پايان،
براي مردن انسان،
براي خواندن آواز ،
از آزادي و طغيان.
و جسمي شاد،
و راهي سبز،
و ذهني باز،
و قلبي غرق در پرواز
و دنيايي پر از قصه
و پروازي بدون بال،
همان دفتر،
همان خودكار،
توهم هاي بي پايان،
براي ماندن انسان،
براي خواندن آواز،
براي جنبش و طغيان.
و جسمي سرد،
و روحي در دل آواز در پرواز.
و مردي مُرد.
و آتشخانه اي افسرد.
و گنجشكي كه از آغاز،
به فكر مرگ پايان بود.
و انساني كه از اول،
به فكر قتل انسان بود.
و انساني كه حيوان وار،
به فكر كشتن آواز انسان بود.
و من بودم
و ما بوديم
و آدم بود و حوا بود.
و قابيلان،
و هابيلي كه بي جان بود،
چرا كه فكر دوري از خداي پوچ آنان بود.
و رويايي كه از اول چونان كابوس،
سرشار از غريبان بود،
و من بودم و ما بوديم و انسان بود و پايان بود.